مثل دیوونه ها شدم
صبح تا شب فقط میچرخم و میچرخم
هیچی عوض نمیشه
هیچ جا خوب نیست
هیچکس خوب نیست
تا میرسم به خونه
انگار دارم قدم میزارم توی بدترین نقطه دنیا
دلم نمیخواد هیچوقت به خونه برگردم
متنفرم از خونه و ادماش
از این اسارت کده تلخه سرد
بیزارم از توی جمع بودن
از سکوت از تنهایی از بی توجهی از کم محلی...
پدر یادش نمیاد اخرین بار کی باهام حرف زده
هرروز عین ربات فقط سلام کردمش و رفتم تو اتاقم دیگه ندیدمش
یادم نیست کی پرسیده چطوری!
دارم زجر میکشم
صدام نمیرهاز اتاقم بیرون
دائم تو اتاقم
خسته شدم از بس حرفامو کسی گوش نکرد
بی مصرف ترین ادم روی کره زمین منم
اصلا هیچکسبمن توجه نمیکنه
همه سرشون ب کار خودشونه
خدا نگام نمیکنه
دائم درا بسته اس
نمیزارن بیرون برم
نمیزارن خوش باشم
نمیزارن تفریح کنم
نمیزارن نفس بکشم
نمیزارن حرف بزنم
نمیزارن بخندم
تا پامو از در این خراب شده میزارم بیرون
مامان زنگ میزنه میگه برگرد پدرت تا نیومده
متنفرم از اینگوشی
از این کنترل مسخره ی لجن
همین که من تو خونه باشم کافیه فقط
همین که در روم بسته باشه حرف نزنم
جایی نرم بسشونه
همین که نمیدونن تو اتاق من داره چه اتفاقای وحشتناکی میوف
برچسب:
نویسنده: مریم رجبی
تاريخ: چهارشنبه
22 آذر
1396 ساعت: 18:48